سلام . این مطلب یه چیزایی تو مایه های یه نامه ست ... چند تا نکته هست که قبل از اینکه بخونید بهتره بگم : 1 . اگه حال و حوصله ی خوندن و فکر کردن ندارید ... پس دیگه ادامه ندید.
2.اگر میخواید شروع کنید به خوندن ... لطف کنید تا آخر بخونید ... مطمئنم بیش از 5 دقیقه وقت نمیگیره!
3.این متن از جایی گرفته نشده(قبل از اینکه داش سیا بگه کپی کردی)
4.بمونید سر خیربه یاد او ، اینگونه آغاز میکنم : قلمم را تکان می دهم ، کلمات بر صفحه ی زندگی جاری میشوند و در کنار هم جملاتی میسازند که سخن دلم است.
حال نوشتن ندارم . انگیزه که هیچ!! هنوز نمیدانم در کدام باره میخواهم سخن آغاز کنم ، اما مینویسم برای وب سایت UNVAR.IR
همه جا تاریک است جز دل من. نوری آنجاست!چیست نمیدانم! اما سو سو میکند ... فعلا مینویسم . شاید آخرهای نامه بدانم این نور از کجاست.
صفحه ی زندگی عجب صفحه ای است . سراسر بالا و پایین . گویی آدم ها نیز در این بالا و پایین پست شدند و گه گاه هم کسی را پیدا میکنی که از تواضع به زیر رفته! این وسط من کدامم؟ تو کدام ؟
گاهی فراموش میکنیم از کجا آمده ایم و برای چه ؟ تمام صفت های ذاتی را به خاک میکشیم تا به هدفی برسیم که شاید بنده ی خدا که هیچ،خود خدا هم آزرده شود از ما . دیگر این چیزها ارزشی ندارد در این میان . دروغ میگویم ؟
اما تو پاک ماندی . میدانم و به تو ایمان دارم . راستی چه شد که اینقدر پاک ؟ اصلا چرا تو خدا شدی ؟ چرا من نیستم ؟ نمیخواهد بگویی!میدانم ... میدانم در این پستی و بلندی روزگار، پستی اش به من رسید! اما تو که در این روزگار نبوده ای! شاید پستی نصیب تو هم میشد!
ببخش! ببخش که اینقدر بی پرده سخن میگویم . حال نوشتن نداشتم و نمیدانم چرا اکنون زبانم باز شده . شکایت دارم از زمین و زمان . یادتان هست،2سال پیش ؟ قلم 2 سال پیش من همین قلمی است که اکنون در دست دارم . اما آن زمان برای شادی دلت می چرخاندمش و اکنون برای بیداری اش ... که شاید تو هم کمک کنی تا قلب من آرام گیرد و مهر به دلم بازگردد ... مهری که این روزها نامش را قبل یا بعد از
"حس" می آورند و عذابم میدهند!!! مهری که گستاخانه در موردش سخن میگویند و دستم کوتاه است تا زبانشان را کوتاه کنم.
میگفتم ... شکایت دارم از تو ... چه شد که روزگارت به این روز در آمد ؟
سراپا تناقضم ... سراسر وجودم سوال است ! سوالاتی که هیچ کس نیست تا جواب یکی شان را بدهد ... حتی ساده ترین را !! شاید هم می دانند و نمی گویند که آزارم دهند.
بلند میگویم که بشنوید ... حتی تو که نمیخوانی به گوشت برسانند ... آهای!جماعت! این مجازات برایم زیاد است... تاب و توانم میرود ... چه میکنید ؟ بس است!خسته شدم ! چقدر تحمل ؟
آهای محبوب ازلی کجایی ؟ چرا نمیشنوی فریادم را ؟ خطایم چه بود که از من برگشتی ؟
صدایی می آید . به گوشم ناآشناست . خیال میکنم وحی است ! وای که خیالی بیش نیست . اگر قرار بود اینقدر زود پاسخم را بگوید که تاکنون هزار باره جواب داده بود! من از تو ناامیدم ... ناامید ...
خم و راست شدنم نه برای توست،که برای دل خودم است . من با تو عهد بستم و بر عهد خویش ماندم.اما ندادی آنچه را که میخواستم و از تو شاکی ام . مگر نه بنده ات هستم ؟ پس کو ؟ نشانه ای از خدایی و بزرگی نشانم بده ... !
کفر نمیگویم ! راز دلم با خداست که تو هم باید بدانی. میخواهم بدانم با تو هم اینگونه رفتار میکند یا دوستت دارد ؟
مرا که علنا دوست ندارد.لااقل تو واسطه ی من شو . به او بگو نیم نگاهی بیندازد به این بنده!
چقدر شکایت کردم!!!!
از خوبی هایت میگویم.آن گاه که با من بودی . چه روزگاری بود.یادت هست؟روزها به امید تو از خواب برمی خیزیدم و شب ها به یادت سر به بالین می گذاشتم . هر چه میخواستم،دو دستم را به سوی آسمان متکبرت بلند میکردم و می گفتم . نمی دانم چه میشد که بی درنگ حاضر بود و اگر حاضر نمی کردی شکرت می کردم که بی گمان حکمتی دارد!
اما میدانم برای حاضر نکردن این یکی ، حکمتی نداری ، لج میکنی که نمی دهی ... اما خیال کردی!من از تو لجبازترم . باز التماس میکنم . باز هم فریاد میکشم و دو دستم بالاست! مجبوری این را هم بدهی ، چاره ای نداری ... آخر به تو صفت خدا داده اند!
زیاد سخن راندم و سرت به درد آمد و معذرت!
به پایان می برم با یک خواهش ... دست ما که کوتاه است ... تو که نزدش محبوبی ، تو که دوستت دارد! بگو یش : ای نزدیکتر از رگ گردنم به من ... نزدیک تر بیا !!!
به قول سینا : ای که دستت میرسد ، کاری بکن ...
راستی اگر توانش را داشتید، به گوشش برسانید ،
قصه ی غصه های پرستوی کوچک را...من ندانم که کیم ... من فقط میدانم که تویی...شاه بیت غزل زندگیمبه نور اول نامه فکر میکنم ... فهمیدی آن نور چه بود ؟ خوشحال میشوم تفکرت را بگویی و بشنویم ...
هانی -5/12/88
---
این را دیر به گوشم رساندند، گفتند:
هوایی نشو. آب از آب تکان نخورده و نمی خورد. اما اینان می دانند که: ما را سری است با تو که گر همه خلق دشمنی کنند و سر برود... هم بر آن سریم.