<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>iNvAr-E-uNvAr</title>
<link>http://unvar.ir/invar/</link>
<language>fa</language>
<description>iNvAr-E-uNvAr</description>
<generator>DataLife Engine</generator><item>
<title>سرآغاز</title>
<guid isPermaLink="true">http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=80</guid>
<link>http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=80</link>
<description><![CDATA[سلام<br />من بالاخره عضو اینجا شدم. <!--smile:bully--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="bully" src="http://unvar.ir/invar/engine/data/emoticons/bully.gif" /><!--/smile--> <br />عضو شدم برای ارتباط بیشتر برای دنیای اطرافم.<br />برای بودن در کنار هم سن و سالام.<br />برای...<br />_____________________________________________<br /> واسه شروع می خوام تبریک بگم بهتون بخاطر گرد و خاک بسیار شدید و فوق العاده سمی توی اهواز که باعث شد مدرسه یه مقداری تعطیل بشه ! <br />دوستان خوش حال باشید!<br />تا چند سال دیگه می میرید!<br />درس واسه چیه؟! بیاین مدرسه رو تعطیل کنیم!<br />می دونید چیه؟! چون یهویی عضو شدمو در جا هم رفتم تو ارسال مطلب، الان هولم! نمی دونم چی بنویسم.<br />خب... آها.<br />خب اینکه بعد از اردوی نافرجام فرزانگانیا، تصمیم گرفته شد که 14 ام ببرنمون. که اونم افتاد 24 ام!<br />ایشاالله سیزده بدر فرزانگانو شهید بهشتی و خانوم کمایی و اون غاصب ستمگر (آقای شهبازی!) رو با هم می برن اردو(!!) که هم سبزی گره بزنیم هم gf، bf ها با خیال راحت برن سر خونه و زندگیشون!<br />حالا اگه نشد، تابستون می برنمون! فقط یهویی دیدی بجای سد اندیمشک، رفتیم مناطق جنگ زده خرمشهر!<br />در هر صورت من که چشمم آب نمی خوره بریم!<br />از این حرفا گذشته، طی یه اقدام انتحاری، مدرسه نفری 15 تا شیر بهمون داد که بچه ها هم لطف کردنو شیرین کاری کردن خفن! از جمله بازی دومینو و کشیدن اشکال مختلف روی زمین (!) جلوی پای دبیر فیزیک محبوبمون!!! <!--smile:winked--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="winked" src="http://unvar.ir/invar/engine/data/emoticons/winked.gif" /><!--/smile--> <br />بی خیال! خسته شدم! <br />موفق و موید و اینا باشید!]]></description>
<category><![CDATA[خبرها]]></category>
<dc:creator>4چشمی</dc:creator>
<pubDate>Tue, 09 Mar 2010 21:36:50 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم ... !!!</title>
<guid isPermaLink="true">http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=75</guid>
<link>http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=75</link>
<description><![CDATA[یکی از شعرای گریه های امپراطور ... (( شاعر : فاضل نظری )) حتما بخونیدش ... عالیه ... !!!<br /><br />در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم ... <br />اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم <br /><br />یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا<br />افتادم و باید بپذیرم که بمیرم<br /><br />یا چشم بپوش از من و از خویش برانم <br />یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم<br /><br />این کوزه ترک خورد چه جای نگرانیست ؟؟؟<br />من ساخته از خاک کویرم که بمیرم<br /><br />خاموش مکن آتش افروخته ام را<br />بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم ... !!!]]></description>
<category><![CDATA[خبرها]]></category>
<dc:creator>nanazi73</dc:creator>
<pubDate>Tue, 09 Mar 2010 21:36:15 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>دیوار شهید بهشتی یا فرزانگان؟</title>
<guid isPermaLink="true">http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=78</guid>
<link>http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=78</link>
<description><![CDATA[یه بار منو دوستم نشسته بودیم کنار این دیوار که ازش بارون همه چی میاد و اتفاقا یه بار هم یه بنده خدایی مجروح شد و...., بعد صحرایی اومده میگه:<br />دخترای گلم....چرا اینجا میشینید...میخواین بلایی سرتون بیاد عزیزم؟<br />اونا که نمیفهمن که! یه چیزی میندازن اینور اونوقت میخوره تو سرتون بعد ما جوابگو نیستیما...<br />(بعد یه دفعه جو گرفتش شروع کرد داد زدن...):مگه من با شما نیستم؟چرا اینجا میشینید خوب؟اونا نفهمن! شما هم نمیفهمید؟<br /><br />آقا منو دوستمو میگی چشامون 4تا شده بود که این چشه! تا اونجایی هم که تونستیم جواب ایشون رو دادیم! ولی خدایی کی حریف این معاون محترم میشه؟؟؟؟!!!!<br />آخرشم بعد از یه خورده جروبحث ول کردن و رفتن!<br />باور کنید اونجا خیلی جای دنجیه...! از وقتی بین دبیرستان و راهنماییمون دیوار کشدن, یه سه دیواری(!!!) اونجا درست شده که خیلی خفنه...! دووووووسش دارم(سه دیواری رو میگم)!<br /><br />حالا گذشته از اینا واقعا,واقعا دوست دارم بدونم هدف boys از اینکه بردهای پرتابشونو اینجا امتحان میکنن چیه!<br /><br />boys...هدفتون چیه انصافا؟]]></description>
<category><![CDATA[خبرها]]></category>
<dc:creator>tizhoosh</dc:creator>
<pubDate>Mon, 08 Mar 2010 21:20:16 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>من ندانم که کیم!</title>
<guid isPermaLink="true">http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=79</guid>
<link>http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=79</link>
<description><![CDATA[<!--colorstart:#FF6666--><span style="color:#FF6666"><!--/colorstart-->سلام . این مطلب یه چیزایی تو مایه های یه نامه ست ... چند تا نکته هست که قبل از اینکه بخونید بهتره بگم : 1 . اگه حال و حوصله ی خوندن و فکر کردن ندارید ... پس دیگه ادامه ندید.<br />2.اگر میخواید شروع کنید به خوندن ... لطف کنید تا آخر بخونید ... مطمئنم بیش از 5 دقیقه وقت نمیگیره!<br />3.این متن از جایی گرفته نشده(قبل از اینکه داش سیا بگه کپی کردی)<br />4.بمونید سر خیر<!--colorend--></span><!--/colorend--><br />به یاد او ، اینگونه آغاز میکنم : قلمم را تکان می دهم ، کلمات بر صفحه ی زندگی جاری میشوند و در کنار هم جملاتی میسازند که سخن دلم است.<br />حال نوشتن ندارم . انگیزه که هیچ!! هنوز نمیدانم در کدام باره میخواهم سخن آغاز کنم ، اما مینویسم برای وب سایت UNVAR.IR<br />همه جا تاریک است جز دل من. نوری آنجاست!چیست نمیدانم! اما سو سو میکند ... فعلا مینویسم . شاید آخرهای نامه بدانم این نور از کجاست.<br />صفحه ی زندگی عجب صفحه ای است . سراسر بالا و پایین . گویی آدم ها نیز در این بالا و پایین پست شدند و گه گاه هم کسی را پیدا میکنی که از تواضع به زیر رفته! این وسط من کدامم؟ تو کدام ؟ <br />گاهی فراموش میکنیم از کجا آمده ایم و برای چه ؟ تمام صفت های ذاتی را به خاک میکشیم تا به هدفی برسیم که شاید بنده ی خدا که هیچ،خود خدا هم آزرده شود از ما . دیگر این چیزها ارزشی ندارد در این میان . دروغ میگویم ؟ <br />اما تو پاک ماندی . میدانم و به تو ایمان دارم . راستی چه شد که اینقدر پاک ؟ اصلا چرا تو خدا شدی ؟ چرا من نیستم ؟ نمیخواهد بگویی!میدانم ... میدانم در این پستی و بلندی روزگار، پستی اش به من رسید! اما تو که در این روزگار نبوده ای! شاید پستی نصیب تو هم میشد!<br />ببخش! ببخش که اینقدر بی پرده سخن میگویم . حال نوشتن نداشتم و نمیدانم چرا اکنون زبانم باز شده . شکایت دارم از زمین و زمان . یادتان هست،2سال پیش ؟ قلم 2 سال پیش من همین قلمی است که اکنون در دست دارم . اما آن زمان برای شادی دلت می چرخاندمش و اکنون برای بیداری اش ... که شاید تو هم کمک کنی تا قلب من آرام گیرد و مهر به دلم بازگردد ... مهری که این روزها نامش را قبل یا بعد از <!--colorstart:#3366FF--><span style="color:#3366FF"><!--/colorstart-->"حس" <!--colorend--></span><!--/colorend-->می آورند و عذابم میدهند!!! مهری که گستاخانه در موردش سخن میگویند و دستم کوتاه است تا زبانشان را کوتاه کنم.<br />میگفتم ... شکایت دارم از تو ... چه شد که روزگارت به این روز در آمد ؟ <br />سراپا تناقضم ... سراسر وجودم سوال است ! سوالاتی که هیچ کس نیست تا جواب یکی شان را بدهد ... حتی ساده ترین را !! شاید هم می دانند و نمی گویند که آزارم دهند.<br />بلند میگویم که بشنوید ... حتی تو که نمیخوانی به گوشت برسانند ... آهای!جماعت! این مجازات برایم زیاد است... تاب و توانم میرود ... چه میکنید ؟ بس است!خسته شدم ! چقدر تحمل ؟ <br />آهای محبوب ازلی کجایی ؟ چرا نمیشنوی فریادم را ؟ خطایم چه بود که از من برگشتی ؟ <br />صدایی می آید . به گوشم ناآشناست . خیال میکنم وحی است ! وای که خیالی بیش نیست . اگر قرار بود اینقدر زود پاسخم را بگوید که تاکنون هزار باره جواب داده بود! من از تو ناامیدم ... ناامید ...<br />خم و راست شدنم نه برای توست،که برای دل خودم است . من با تو عهد بستم و بر عهد خویش ماندم.اما ندادی آنچه را که میخواستم و از تو شاکی ام . مگر نه بنده ات هستم ؟ پس کو ؟ نشانه ای از خدایی و بزرگی نشانم بده ... !<br />کفر نمیگویم ! راز دلم با خداست که تو هم باید بدانی. میخواهم بدانم با تو هم اینگونه رفتار میکند یا دوستت دارد ؟ <br />مرا که علنا دوست ندارد.لااقل تو واسطه ی من شو . به او بگو نیم نگاهی بیندازد به این بنده!<br />چقدر شکایت کردم!!!!<br />از خوبی هایت میگویم.آن گاه که با من بودی . چه روزگاری بود.یادت هست؟روزها به امید تو از خواب برمی خیزیدم و شب ها به یادت سر به بالین می گذاشتم . هر چه میخواستم،دو دستم را به سوی آسمان متکبرت بلند میکردم و می گفتم . نمی دانم چه میشد که بی درنگ حاضر بود و اگر حاضر نمی کردی شکرت می کردم که بی گمان حکمتی دارد!<br />اما میدانم برای حاضر نکردن این یکی ، حکمتی نداری ، لج میکنی که نمی دهی ... اما خیال کردی!من از تو لجبازترم . باز التماس میکنم . باز هم فریاد میکشم و دو دستم بالاست! مجبوری این را هم بدهی ، چاره ای نداری ... آخر به تو صفت خدا داده اند!<br />زیاد سخن راندم و سرت به درد آمد و معذرت!<br />به پایان می برم با یک خواهش ... دست ما که کوتاه است ... تو که نزدش محبوبی ، تو که دوستت دارد! بگو یش : ای نزدیکتر از رگ گردنم به من ... نزدیک تر بیا !!!<br />به قول سینا : ای که دستت میرسد ، کاری بکن ...<br />راستی اگر توانش را داشتید، به گوشش برسانید ، <!--colorstart:#3366FF--><span style="color:#3366FF"><!--/colorstart-->قصه ی غصه های پرستوی کوچک را...<!--colorend--></span><!--/colorend--><br /><b><!--colorstart:#3333FF--><span style="color:#3333FF"><!--/colorstart-->من ندانم که کیم ... من فقط میدانم که تویی...شاه بیت غزل زندگیم<!--colorend--></span><!--/colorend--></b><br /><br /><div align="center"><img src="http://i639.photobucket.com/albums/uu113/daashsiaa/untitled-1.jpg" alt='من ندانم که کیم!' title='من ندانم که کیم!' /></div><br />به نور اول نامه فکر میکنم ... فهمیدی آن نور چه بود ؟ خوشحال میشوم تفکرت را بگویی و بشنویم ...<br />									                                                                          هانی -5/12/88<br />---<br />این را دیر به گوشم رساندند، گفتند: <!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart--><b>هوایی نشو</b><!--colorend--></span><!--/colorend-->. آب از آب تکان نخورده و نمی خورد. اما اینان می دانند که: ما را سری است با تو که گر همه خلق دشمنی کنند و سر برود... هم بر آن سریم.]]></description>
<category><![CDATA[خبرها]]></category>
<dc:creator>هانی</dc:creator>
<pubDate>Sat, 27 Feb 2010 21:15:41 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>جملات زیبا</title>
<guid isPermaLink="true">http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=21</guid>
<link>http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=21</link>
<description><![CDATA[حالا که زمستون به نیمه هاش رسیده چند تا جمله ی ( فکر می کنم) زیبا جمع کردم . لذت وارزش خوندنشون به فکر کردن بعداز خوندنشونه . <br />امیدوارم از خوندنشون لذت ببرید. <br /><br />فرزانگان سخن نمی گویند، بلکه با استعدادان سخن می گویند و تهی مغزان بگومگو می کنند. کونگ تین گان]]></description>
<category><![CDATA[---]]></category>
<dc:creator>غریبه</dc:creator>
<pubDate>Wed, 24 Feb 2010 00:04:15 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>دخترا یا پسرا...؟!؟</title>
<guid isPermaLink="true">http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=51</guid>
<link>http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=51</link>
<description><![CDATA[یه سوال اساسی!<br /><br />آمار دخترای این جا بیشتره یا پسرا؟<br />زور کدوم این جا بیشتره؟<br /><br />واسه مقایسه می تونید اعلان حضور کنید  <!--smile:smile--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="smile" src="http://unvar.ir/invar/engine/data/emoticons/smile.gif" /><!--/smile-->]]></description>
<category><![CDATA[خبرها]]></category>
<dc:creator>الهه</dc:creator>
<pubDate>Thu, 18 Feb 2010 14:20:03 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>چهره خوانی چیست؟</title>
<guid isPermaLink="true">http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=67</guid>
<link>http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=67</link>
<description><![CDATA[چـهره خـوانـی به این مـعـنـا است که شما فـقــط با با نگاه کردن به صورت اشخاص پی بـه خـصـوصـیات اخلاقی و شخصیتی او ببرید. چـهره خـوانـی توسـط مردم در اعصار مختلف انجام شده است. شـناخـتـن افراد تنها از روی خصوصـات ظـاهـری آنها مساله بسیار جالبی است. نـکات ظـریف و دقیـق وپیچیدگیهای بسیاری در علـم چـهـره خـوانـی وجـود دارد ولی ما در اینجا به بیان نکات اصلی تر و مهمتر آن بسنده می کنیم. -------------------------------------------------------------------------------- چهره خوانی چیست؟ بشر در طول قرون متمادی سعی نموده تا با پیوند زدن خصـیصـه هـای صـورت افـراد بـه ویژگیهای شخصیتی، متوجه افکار و درون دیگران شود. با گـذشـت سـالها علم چهره شناسی نیز گسترش یافته و به شاخه های مختلف تـقسـیم شـده است. ـرای مثـال "متوپوسکپی" علم پی بردن به سیرت و درون آدمی از روی خطوط روی پیشانی است. "فرنولوژی" علم جمجمه خوانی و مطالعه طرز تشکیل جمجمه میباشد که به بنا نهادن شخصیت و امیال ذاتی و روانی افراد کمک می کند. "فیزیـوگـنومی" یا عـلم چـهره شـنـاسی، موضوعی است که ما به آن خواهیم پرداخت. این علم به ما می آموزد که چگونه از روی چهره افراد پی به شخصیت آنها ببریم. امروزه دانشمندان به چنین علومـی، "شـبـه علـوم" اطـلاق کرده و بـهای زیـادی بــه آن نمی دهند و هـمانند عـلومی مانـنـد "طالع بـینی" به آنها می نگرند: اثبات نشده ولی بیضرر. با این وجود هنوز بسیاری از مردم چهره خوانی را راهی مطمئن برای قضاوت در مورد افراد می دانند. چیزی که اهمیت دارد این اسـت کـه چـهره را بصورت کامل و دقیق مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و تا رسیدن به همه حقایق از قضاوتهـای شـتابزده اجتناب کنیم. -------------------------------------------------------------------------------- فرم و شکل صورت : صورت دراز و کشیده: افرادی که دارای چنین صورتی هستند عموما" دارای صـبر و تحمل زیاد بوده و توانایی حل مشکلات در آنها بیشتر است. جـذابـیـت و خوش ترکیب بودن افراد با چنین صورتی نشانگر این است که آنها معمولا کارهای خـود را نـیـمـه تمام رها نکرده و عادت به انجام امور بطور کامل دارند. صورت گرد: این شکل دلالت بر امیدواری زنده دلی و انرژی دارد. اینگونه افراد می تـوانند اتاقی دلگیر و ساکت را به بمبی از خنده و شادی تبدیل کنند. صورت پهن: اینگونه اشخاص بردبار و مهربان و معمولا افراد روشنفکری می باشند. صورت مربع: طرفدار استقلال فردی و فردگرایی، سخت کوش بـرای دسـتـیـابی بـه آرزوها، زیرکی و فعال بودن از ویژگیهای این افراد محسوب می شود. -------------------------------------------------------------------------------- شکل پیشانی : پیشانی صاف: کسانیکه که دارای خطوط در پیشانی نیستـنـد، افـرادی اندیشمند و همیشه در حال تفکر می باشند و در تصمیم گیریها سریع و منطقی عمل می نمایند. پیشانی چروکیده: وجود خطوط در سطح پیشانی نشان می دهد که ایـن افراد به سرعت هیجان زده و احساساتی شده و سریع آشفته و پریشان حال میگردند. -------------------------------------------------------------------------------- فرم چشم ها : رمانها، داستانها و اشعار بسیار زیادی در مورد چشم و ارتباط آن با خصوصیات روحی و روانی انسان نوشته شده است. چشمها هیچگاه دروغ نمی گویند؛آنها بیانگر احساس درونی و واقعی ما می باشند. اضطراب: اگر مابین عنبیه و پـلک پـایینی هـر دو چشم مـقداری سفیدی وجود داشت، آن شخص انسانی مضطرب و نگران است. تندخویی: اگر بالای عنبـیه بخشی سفید رنگ وجود داشت، علاوه بر استرس نشان گر تندخویی و پرخاشگری در فرد است. روان پریشی: چنـانچه دور تا دور عنبیه را سفیدی فرا گرفته باشد ، نشانگر عدم تعادل و پایداری روح و روان فرد خواهد بود. شادی: وجـود خـطوط کـوچـک در خـارج از چـشمها حاکی از خنده رویی و شادبودن و بشاش بودن فرد می باشد.]]></description>
<category><![CDATA[علمی]]></category>
<dc:creator>mahta</dc:creator>
<pubDate>Sat, 13 Feb 2010 14:51:44 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>انواع شکنجه ها . مجازات ها در تاریخ</title>
<guid isPermaLink="true">http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=71</guid>
<link>http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=71</link>
<description><![CDATA[در این پست سعی شده است علاوه بر آگاهی دانش آموزان عزیز با انواع شکنجه ها در طول تاریخ بشری ....  <!--smile:wassat--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="wassat" src="http://unvar.ir/invar/engine/data/emoticons/wassat.gif" /><!--/smile--> من چی دارم میگم؟ ببخشید خواستم بگم امیدوارم این مطلب پذیزفته بشه و درس عبرتی هم برا بقیه باشه که هی نگن قدیما فلان بود بهمان بود.<br />تذکز: به افرادی که قلب ضعیفی دارن یا کلا زیاد دچار احساسات میشن توصیه میشه وارد ادامه مطلب نشنplz.<br /> در  ضمن خوشحال میشم نظرتون رو در باره مطلب بدونم.]]></description>
<category><![CDATA[علمی]]></category>
<dc:creator>hello</dc:creator>
<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 14:27:55 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>غم غربت عجب حالی میدهد!</title>
<guid isPermaLink="true">http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=73</guid>
<link>http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=73</link>
<description><![CDATA[خب، سلام بچه ها! احوالتون چطوره؟ غریبه حالت خوبه؟ خال خالی یا همون خلخالی خودمون هم که دیگه سر نمیزنه! بچه ها اگه تو مدرسه دیدینش، بهش بگین بیاد، داش سیا حوصله اش سر رفته میخواد اذیتش کنه! مهتا خانم هم که قهر کرده بود زمانی، ولی گویا بازگشت! خوش اومد!  به خط خطی، سانشاین، سانی، هانی، هلو و DJ و بقیه اراذل و اوباش فعال اون ور هم سلام می کنم!<br /><br />خب من بالاخره تصمیم گرفتم از مالزی مطلب آپ کنم! اول این عکس زیر رو ببینید<br /><br /><br /><div align="center"><img src="http://i639.photobucket.com/albums/uu113/daashsiaa/DSC_0131-1.jpg" alt='غم غربت عجب حالی میدهد!' title='غم غربت عجب حالی میدهد!' /></div>]]></description>
<category><![CDATA[---]]></category>
<dc:creator>داش سیا</dc:creator>
<pubDate>Sat, 23 Jan 2010 21:09:57 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>اهل دانشگاهم !!</title>
<guid isPermaLink="true">http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=40</guid>
<link>http://unvar.ir/invar/index.php?newsid=40</link>
<description><![CDATA[سلام به تمامی دوستان عزیز و گرامی ! <br />اونهایی که از  راه های دور و نزدیک اومدن ، خدا قوّت . بالاخره امتحانا تموم شد . امتحاناتی که وقایع تلخ و شیرین زیادی داشت که امیدوارم برای شما شیرینی هاش بیشتر بوده باشه . ولی بالاخره تموم شد ...<br /><br />شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید      /         شب را چه گنه قصه‌ی ما بود دراز  <br /><br />ترم دومتون مبارک ! حال و هوای مدرسه چطوره ! امیدوارم بر وفق مراد باشه ، نه مثل گذشته !!! من پیش خودم گفتم برای دوستانی که از امسال تو مرکز نیستن و دانشگاهی شدن یه شعر بیارم که هم یادی از اونها کرده باشیم و هم یه آمادگی ذهنی برای کسانی که انشاءالله سال آینده دانشجو می شن ( خوش به حالشون دیگه بزرگ می شن !! ؟؟ ) سرتون رو درد نیارم . ادامه ی مطلب یه شعر ( معر ) نو ( نوع ) که براتون انتخاب کردم ( یعنی دزدیدم ) امیدوارم خوششون بیاد ( دانشجوها رو می گم بابا ) . . . . . .]]></description>
<category><![CDATA[خبرها]]></category>
<dc:creator>غریبه</dc:creator>
<pubDate>Sat, 16 Jan 2010 17:35:34 +0330</pubDate>
</item></channel></rss>