با عرض پوزش که این مطلب بدون نوبت تایید شد، یه مقدار اورژانسی بود...---
سلام به همه ی سمپادی ها و غیر سمپادی های عزیز!
فرا رسیدن عید نوروز رو به همه تبریک میگم و امیدوارم سال جدید سالی پر از سلامتی، موفقیت و خوشبختی براتون باشه و بدی های سال 88 تکرار نشه!
تو این 18 سالی که دارم نفس می کشم و زندگی می کنم، امسال با همیشه فرق داشت.
یه فرق خیلی خیلی بزرگ... با پایان سال 88 یه سری عناوین از رومون برداشته میشه! از جمله دانش آموز، سمپادی، تیزهوش (!) و البته دیگه نوجوون هم نیستیم! فکر کنم جوون میشیم
داشتم به این فکر می کردم که من که دیگه سمپادی نیستم (هرچند کارتم تا پایان 31/6/89 اعتبار داره!

) حالا با اینجا چکار کنم؟ به خدا اونور مثه بچه ی خودم می مونه! تازه یه مدتیه یه کم بزرگ شده و چند تا دوست پیدا کرده و ...حالا شما هم لطفا نظرتون رو بگید راجع به این قضیه!
دیروز جشن فارغ التحصیلیمون بود. بهترین جشنی بود که تا حالا تو مدرسه گرفته بودیم. کاش تموم نشده بود!
تقریبا همه بودن، چند نفر نمی دونم چرا نیومدن (شاید خواستن درس بخونن

). 5-6 نفر هم طبق معمول با همه فرق داشتن! تو کتابخونه ادبیات می خوندن و نشسته بودن ما رو مسخره می کردن که چرا بزن و برقص داریم و کروات زدیمو ... البته حتما خودشون فکر می کنن که اکثریت هستن و این افرادی که تو سالن مشغول شادی هستن 7-8تا اراذل و اوباش هستن!
خلاصه... ما از ساعت 7 صبح شروع کردیم به بزن و بکوووووووب تا 11:30. تو این مدت چند نفر از دبیرای با مرام مثل آقای اهوازیان، آقای سرکوهکی، آقای فروغی، آقای اسکندری و آقای معلم ادبیات ریاضیا که فامیلش یادم نیست اومدن و با بچه ها عکس گرفتن! بعضی ها هم مثل آقای شاوری و استاد خاکسار (!) تشریف نیاوردن که بچه ها واقعا ناراحت شدن و بهشون بر خورد!
2تا کیک بزرگ سفارش داده بودیم که همه ی بچه ها نوش جان کردیم! البته قبلش هم کلی چیپس و پفک و نوشابه و آب و ماء الشعیر! میل فرمودیم (که البته بدون الکل بود متاسفانه)
روز قبل از جشن یه گروه موسیقی کوچیک راه انداختیم (که الان افسوس می خورم چرا زودتر اینکارو نکردیم؟! مثلا از راهنمایی!!) که منم جزوش بودم. خواننده های اصلی کینگ سان و دکتر اسکل بودن که البته خواننده مهمان هم زیاد داشتیم! 2تا گیتار و 1 کیبورد! خوبه دیگه! البته از شانس بد ما، وسط جشن بلندگوها سوختن (از بس صدا رو بلند کردیم) و کیفیت صدا خیلی بد شد، اما کلا اجرای بدی نبود با این که هیچ تمرینی چیزی نکرده بودیم!
طرفای 11:30 دیگه همه خسته شده بودن حسابی که سینا (همون مجری معروف همایش شیمی پارسال) اومد و یه متن از هانی خوند! (هانی اگه خواستی اون متنتو آپ کن اینجا، خیلی قشنگ بود)
بعد هم 3-4 نفر از کمدین ها اومدن و تقلید صدای معلم ها رو به سمع ما رسوندن (یعنی اداشونو در آوردن!) خیلی خندیدیم! شیخ هم در این قسمت با اجرای قسمت هایی از جناب تقی رامبو گل کاشت!

(شیخ، تو اگه دکتر نشی که 100% میشی، یه بازیگری چیزی حتما میشی!)
خلاصه همین موقع ها بود که چشم بعضیا سرخ شد و شروع کردن به بغل کردن همدیگه! آخ که چه حسی بودا! به نظر من بهترین لحظات جشن بود. بعد از 10 دقیقه تقریبا همه گریه می کردن! من خودم نفهمیدم که چی شد که یه دفعه شروع کردم به زار زار گریه کردن! هی بینش می خندیدیم به کار خودمون، بعد باز گریه می کردیم!
کلا خیلی لحظه های قشنگ وزیبایی بود. واقعا تکرار نشدنی بود.
به همه پیشا تبریک می گم، فارغ التحصیلیمون مبارک. برای بقیه هم آرزو می کنم که قدر مدرسه رو بدونن، هر چقدر هم که بد باشه، دل کندن ازش آدمو داغون می کنه!
از همه ی حواشی جشن می گذرم، دلم می خواد فقط خوبی هاش یادم بمونه.
خواستم عکس بذارم، اما گفتم شاید بعضی ها دوست نداشته باشن، اگه رضایت همه جلب شد، حتما می ذارم.
بچه ها همتونو دوست دارم، خدا نگهدار و موفق باشید!
*عکس جدید در ادامه مطلب اضافه شد*