نظرسنجي

آخرين مطالب سايت

مطالب پر بازديد

آمار سايت
آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 4
کل: 115
کل نظرات: 3868
آمار کاربران يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 3
کل: 140
بن شدگان: 8
جديدترين عضو: ice
آمار پست هاي انجمن يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 0
کل: 6
کل تاپيک ها: 3
افراد آنلاين عضو: 0
ميهمان: 1
مجموع: 1

کاربران آنلاين:
Search Robots

موضوع: خبرها    نويسنده: nanazi73    تاريخ: 22 فروردين 1389    بازديدها: 735 نظرات: 83
سلام مجدد ... یه راست میرم سر اصل مطلب ... !!! من دیروز کتاب شیمی ام رو جا گذاشتم مدرسه و به خاطر اینکه تو تعطیلات می خواستمش مجبور شدم با وجود اینکه امروز (( سه شنبه : 26 / 12 / 88 )) کلاسو تعطیل کرده بودیم به مدرسه برم تا کتابمو بیارم ...

بعد از رسیدن به مدرسه و پیدا کردن کتابم به دفتر معاونت عزرائیل رفته و به مینی عزرائیل مدرسه (( صحرایی )) سلام نمودم و ایشان هم فرمود چرا امروز اومدی مدرسه ؟؟؟ منم گفتم چون کتابمو جا گذاشتم ... اونم نه گذاشت نه برداشت و گفت نه تو دوست داشتی از خونه بزنی بیرون ... الانم باید در حضور من زنگ بزنی به مامانت و بگی که داری برمیگردی خونه ... !!! منم که کلی بهم برخورده بود عصبانی شدم و گفتم دارم برات .... !!! ایشون در حالی که داشت به دفتر خرس مهربون (( کمایی )) می رفت گفت خوب برو زنگ بزن دیگه که اینجانب گفتم نه ... مگه میشه ؟؟؟ شما باید حــــضــــور داشته باشین ... !!! برو تو دفترت بتمرگ تا بیام زنگ بزنم ... !!! گفت تو برو من الان میام ... !!!

(( جملاتی که قرمز شدن افکار اینجانبن و بر زبان آورده نشده اند و دیگر کلمات عینا به صحرایی گفته شده اند )) منم رفتم تو دفتر و ایستادم تا خبرش بیاد ... !!! عباسی (( کتابدار )) عطار (( دبیر ریاضی )) جرجر (( مسئول سرویس ها )) بخشنده (( مستخدم )) و چند نفر دیگه که اسمشونو نمیدونم هم اونجا بودن ... منم که به شدت عصبانی یه هو دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و گفتم مدرسه مزخرف تر از مدرسه ی ما پیدا نمیشه ... ناظماش نشستن منتظر که تا یه تقی به توقی خورد یه حرفی پشت سر بچه ها مردم بزنن ... مثلا من چرا باید می خواستم از خونه بزنم بیرون ؟؟؟ عباسی خواست حرف بزنه که گفتم خانم عباسی دفعه ی پیش هم من از سرویس جا موندم و چون کیف پولم تو خونه جا مونده بود مجبور شدم با تاکسی بیام در نتیجه دیر رسیدم مدرسه بعد خانم صحرایی زنگ زده به مامانم که آره ، دختر شما دوس داره پیاده بیاد مدرسه ... آخه مگه می خوام چیکار کنم که دوس داشته باشم پیاده بیام مدرسه ؟؟؟

بعدش هم که به علت اینکه اشک اینجانب در مشکم می باشد زدم زیر گریه ... اونم چه گریه ای ... !!! دست و پام و صدام می لرزید و اختیار اشکامو نداشتم ... یه جاهایی هم که دیگه کلا دستمو می گرفتم جلو صورتمو زار میزدم ... !!! بعد صحرایی اومد و من دوباره همون حرفا رو بهش زدم که گفت خوب مامانت تو رو دست من سپرده ... گفتم سپرده دست شما ولی نه اینجوری ... نگفته می سپرم دست شما که با هر اتفاقی یه حرف براش در بیارید ... !!! بعد در حالی که تقریبا سرش جیغ می کشیدم گفتم تموم این مدرسه منو می شناسن ... تو این چند ماه به اندازه تموم سه سال پیش حرف خوردم ... مثلا شما به من میگید دوس داشتی از خونه بیای بیرون خوب این یعنی چی ؟؟؟ خوب یه دفعه بگو از خونه فراری ای دیگه ... چرا حرفو می پیچونی ؟؟؟ فقط منتظرید یه چیزی بشه که پشت سر دخترا مردم حرف در بیارید ... مثه موقعی که گوشی مرضیه رو گرفتید و اس ام اسایی که من و مریم براش فرستاده بودیمو باز کردین و خوندید و به مادر پدرش گفتید اینا رو دوست پسرش براش فرستاده ... خانم صحرایی این کارا چیه ؟؟؟ (( توجه شود که همه ی اینا با گریه ی شدید بود ... به طوری که خود صحرایی هول شد ))

می خواست کم نیاره گفت مامانت به من گفته که این هر روز دیر بیدار میشه و به سرویس نمیرسه و خودش میاد برا همین من اینقد حساس شدم ... (( توجه شود که از اول سال من فقط همون یه بار دیر رسیدم مدرسه )) منم گفتم مامان من عادت داره یه جوری حرف بزنه که همه فکر کنن آره چیزی هست که این اینقد از کارای ما (( کلا هر کسی که باهاش در ارتباطه )) می ترسه ... (( مادر اینجانب به همه چیز شک داره ... !!! کم مونده بره عضو گروه طالبان بشه )) ...

بعد صحرایی کلا حرفشو عوض کرد و گفت نه من منظورم این نبود ... منظورم این بود که تو دلت واسه مدرسه تنگ شده ... !!! حالا بیا زنگ بزن به مامانت بگو داری میای خونه ... منم سریع زنگ زدم و حتی نذاشتم با مامانم حرف بزنه ... !!! بعدش می خواست یعنی از دلم در بیاره گفت خوب حالا برو پیش خانم گندمی تو سایت یه کم اونجا باش تا بعد برات آژانس بگیرم که بری ... !!! (( می دونست من علاقه ی شدیدی به سایت مدرسه دارم )) منم رفتم و یه کم اونجا ول گشتم و بعد حدودای ساعت 9 بود که گفتم من دیگه برم خونه و گیر داد بذار برات آژانس بگیرم گفتم نه خودم میرم گفت خوب بیا بهت پول تاکسی رو بدم (( مهربون شده بود در حد تیم ملی )) گفتم نه پول دارم ... هی اصرار کرد تا مجبور شدم کیف پولمو نشونش بدم که باور کنه پول دارم (( شانس من امروز پول دار بودم و حدود 20 تومنی تو کیفم پول بود بر خلاف همیشه که مگس تو کیفم مسابقه دو میدانی می داد ))

خلاصه اومدم بیرون و رفتم ... بین راه مرضیه زنگ زد و ماجرا رو بهش گفتم و کلی کیف کرد و خوشش اومد که انتقامشو از صحرایی گرفتم و خودمم کیف کردم که از این به بعد دیگه جرات نداره به من گیر بده ... !!! ولی بیشتر خوشم اومد که چندین تا از دبیرا هم بودن و حسابی تابلو شد ... !!!
 
ادامه مطلب


موضوع: خبرها    نويسنده: بازار    تاريخ: 19 فروردين 1389    بازديدها: 613 نظرات: 70
سلام امیدوارم که بتونم دوست خوبی براتون باشم.قبل از اینکه این متن رو بخونید باید بگم
1-می خوام این متن رو به 3 نفر تقدیم کنم سینا،هانی،الول
2-امیدوارم بعد از خوندن این متن نگید عجب آدم مغروری!به خدا من خیلی خاکی هستم
3-روزی که این متن میاد رو سایت روز تولد منه یعنی 19فروردین.امیدوارم بانظرات قشنگتون بهترین هدیه رو به من بدین
شعرهایم را به خاطر بسپار
شعر هایم را به خاطر بسپار،ای روزگار با توام. اندک جانی بیش ز من نمانده.
من در این دیار غربت حتی بی یک ستاره آشنا چطور توان زندگی دارم،شعرهایم را به خاطر بسپار....
ای روزگار با توام با تو! با تو که از همه نامردتری.یک سالی است مرا در حسرت یک دیدار وا نهاده ای و من بی چشم داشتی از تو از تو پلید شب ها چه مظلومانه گریسته ام.
روزگارمن! تو کری تو کوری اگر حتی یک لحظه می دیدی از این دنیا دل می بریدی.ولی چقدر آغشته به ننگی...ننگ...ننگ...
هر بار که دستم به قلم می رود هجوم می کنی می خواهی نباشم ولی من هستم به دستور عشق هستم به فرمان زیبا روی خویش هستم زنده ام برای یک دیدار زنده ام تا وارهم از این درد،از درد تو!
گویند (هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق).من می میرم ولی زنده ام،چون آتشی است در دلم بی هیچ سردی و ملالت و خاموشی آری من همین پسرک که به گمان خیلی ها دردی نکشیده و رنجی ندیده.
ای روزگار پست! نه تو را می خواهم نه زمینت را نه آسمانت را من فقط ماه و خورشید را می خواهم من فقط دوستی می خواهم من فقط عشق می خواهم.
یادش به خیر انگار همین دیروز بود که از پس پنجره ی تنهایی به غربت خویش می نگریستم.یادش به خیر آن گریه ی آخر آن واپسین قطره اشک...
امروز نه غریبم نه آشنا میان همه ی آشنایان غریبم مثل سوالی بی جواب.
اگر یک بار خندیدم ریشخندی بودست(بوده است) به ریش پست این دنیا.
با توام دنیا برخیز! برخیز از خواب! گوش بسپار بر این بی چاره پر درد
یادت هست با من چه ها کردی؟ اینک آسیب مال من است.می خواهم تو را در آتشی پاک چندان بسوزانم که حتی ذره ای خاک از تو باقی نماند.می خندی فکر کردی نمی توانم ولی خواهی دید.
چنان به مرگ لبخند خواهم زد که مرگ افسوس خورد چنان به مرگ می خندم که مرگ هزاران بار جانم بر گیرد چنان به مرگ لبخند خواهم زد که دیگر جان هیچ عاشق نستاید.
مگر مرگ جیست مرگ به قول سهراب وارونه یک زنجره(زنجیره) نیست.مرگ از زبان من رسیدن به یک دیدار بی پایان است.
اگر روزی این نوشته را خواندی، ای مرگ با توام! یادت باشد من از تو نمی ترسم چونان پرنده از پرواز از تو استقبال خواهم کرد،مثل کبوتری در قفس که دنبال آزادی پرپر می زند به دنبالت پرپر خواهم زد
انگار جوهر دستم دارد کم کم خشک می شود راستش دیگر دستم سنگین است فقط ای مرگ! ای روزگار نا مرد!یادتان باشد که من جاودانه خواهم ماند نه چون چناری پیر یا جون سروی لرزان من چون گل لاله ای سرخ با داغ های بسیار در باغ تمام یادها زنده خواهم ماند و در هر لحظه به شما ریشخندی خواهم زد ازپس خاک های سرد که گلبرگ هایم را پوشانده است و آن لبخند شما را نابود خواهد کرد و بدانید که:
(ثبت است بر صحیفه عالم دوام ما)
 
ادامه مطلب


موضوع: خبرها    نويسنده: SaNi    تاريخ: 12 فروردين 1389    بازديدها: 915 نظرات: 95
دهه سی به قبل:

زاغکی قالب پنیری دید
به دهان بر گرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
که از آن می گذشت روباهی
روبه پر فریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت: به به، چقدر زیبایی
چه سری، چه دمی، عجب پایی
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوشخوان
نبدی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بربود

اواخر دهه چهل:

روباه (با سبیل از بنا گوش در رفته) به زاغ گفت: چه سری، چه دمی، عجب پایی داری تو ضعیفه!؟ زاغ گفت راست میگید آقا؟ و قالب پنیر از دهانش افتاد و روبهک جست و طعمه را بربود.

اواسط دهه پنجاه:

روباه به زاغ گفت: چه سری، چه دمی، عجب پای پر جنب و جوشی!؟ زاغ گفت: زر نزن خودم کلاس دومم! ضمنا می‌خوام برم راه پیمایی الان وقت این چرندیات رو ندارم!

اوایل دهه شصت:

برادر روباه به خواهر زاغ گفت: چه سری، چه دمی، عجب پایی!؟ زاغ گفت: به به! چه روباه با شخصیتی ... و همون شب به حجله رفت!

اواسط دهه هفتاد:

روباه به زاغ گفت: چه سری، چه دمی، عجب پایی!؟ زاغ گفت: زنهار که عشق ورزیدن در این سرزمین نفرین شده گناه است (و قالب پنیر افتاد، اما روباه روشنفکر وقعی بر آن ننهاد!).
روباه (در حالیکه عینکش را با انگشت وسط به منتهی الیه پیشانی اش هدایت میکند): من این گناه را به جان می‌خرم تا هنرمندی چون تو ببالد و رشد کند ... بخوان که آواز تو والاترین ِ آواز مرغان است ...
و زاغ بعد از خواندن یار دبستانی من، تصنیفی در چگونگی تعمیق مردم‌سالاری، نهادینه کردن گفتمانهای اجتماعی جوانان و تحقق مطالبات شهروندی می‌خواند (با اون صدای افتضاحش)

اوایل دهه هشتاد:

روباه به زاغ گفت: چه دمی، چه سری، عجب پایی؟زاغ عصبانی شد و گفت: آقای روباه ِ بی‌شعور! لطفا خجالت بکشید! خواهر و مادر خدمتتون نیست ظاهرا! اون موقع من كلاس اول بودم رد می‌شدید هی چرت و پرت می‌گفتید، الان بنده متاهلم!


این روزها:

روباه به زاغ گفت: چه سری، چه دمی، عجب پایی!؟ زاغ تحت تاثیر یک کلیپ صداگذاری شده نیروی انتظامی در یوتیوب فریاد زد: آقا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا .... و روباه بی‌خیال پنیر شده و فرار کرد ...

-----------------------------------
شخصا جز سلام و عرض ادب حرفي ندارم
ديگه حرفي نمونده !!!!
همه چي تكراريه ! recourse
فعلا
 
ادامه مطلب


موضوع: علمی    نويسنده: غریبه    تاريخ: 8 فروردين 1389    بازديدها: 908 نظرات: 88
بحث جدی همیشه حالگیریه ولی به نظر من بد نیست هر چند وقتی یه بار افکارمون رو زیر و رو کنیم و با هم به اشتراک بذاریم . به هر حال از اینکه یه بحث نسبتاً جدی رو باز می کنم عذر خواهی می کنم . feel
اگر حوصله ندارید ادامه ی مطلب رو نخونید . لطفاً اما اگه خوندید تو نظرات غر نزنید . wink
 
ادامه مطلب


موضوع: خبرها    نويسنده: داش سیا    تاريخ: 2 فروردين 1389    بازديدها: 962 نظرات: 83
دلتتان مانند بهار همیشه سبز
زندگیتان مانند تابستان گرم و زیبا
غمتان مانند پاییز ریزان و گریزان
دوستیمان مانند زمستان پاک و بی آلایش

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز


سلام سلام صد تا سلام! چطورید اونوریای گل گلاب؟ اول خواستم مطلبی بزنم درباره وصف مراسم چهارشنبه سوری و شب عید ما در اینور، که چه کارا کردیم و چقدر حال داد! ولی گفتم فکر نکنم خیلی براتون جذاب باشه fellow به همین دلیل گفتم آلبوم عکسی از بروبچ قرار بدم تا همدیگه رو بیشتر بشناسیم!


بفرمایید تو ادامه مطلب!
 
ادامه مطلب


موضوع: علمی    نويسنده: الهه    تاريخ: 29 اسفند 1388    بازديدها: 271 نظرات: 30
شما متولد چه سالی هستید؟ اسب؟ خروس؟ اژدها یا ببر؟ چقدر به طالع‌بینی و پیش‌بینی آینده اعتقا د دارید؟ تا حالا چیزی از فنگ‌شویی شنیدید؟ اصلن می‌دونید امسال چه سالیه؟ تاحالا کسی فالتونو گرفته؟


بقیه در ادامه ی مطلب....!
 
ادامه مطلب


موضوع: خبرها    نويسنده: admin    تاريخ: 26 اسفند 1388    بازديدها: 1142 نظرات: 88
با عرض پوزش که این مطلب بدون نوبت تایید شد، یه مقدار اورژانسی بود...
---
سلام به همه ی سمپادی ها و غیر سمپادی های عزیز!
فرا رسیدن عید نوروز رو به همه تبریک میگم و امیدوارم سال جدید سالی پر از سلامتی، موفقیت و خوشبختی براتون باشه و بدی های سال 88 تکرار نشه!
تو این 18 سالی که دارم نفس می کشم و زندگی می کنم، امسال با همیشه فرق داشت. belay
یه فرق خیلی خیلی بزرگ... با پایان سال 88 یه سری عناوین از رومون برداشته میشه! از جمله دانش آموز، سمپادی، تیزهوش (!) و البته دیگه نوجوون هم نیستیم! فکر کنم جوون میشیم
داشتم به این فکر می کردم که من که دیگه سمپادی نیستم (هرچند کارتم تا پایان 31/6/89 اعتبار داره! wink ) حالا با اینجا چکار کنم؟ به خدا اونور مثه بچه ی خودم می مونه! تازه یه مدتیه یه کم بزرگ شده و چند تا دوست پیدا کرده و ...حالا شما هم لطفا نظرتون رو بگید راجع به این قضیه!
دیروز جشن فارغ التحصیلیمون بود. بهترین جشنی بود که تا حالا تو مدرسه گرفته بودیم. کاش تموم نشده بود!
تقریبا همه بودن، چند نفر نمی دونم چرا نیومدن (شاید خواستن درس بخونن no ). 5-6 نفر هم طبق معمول با همه فرق داشتن! تو کتابخونه ادبیات می خوندن و نشسته بودن ما رو مسخره می کردن که چرا بزن و برقص داریم و کروات زدیمو ... البته حتما خودشون فکر می کنن که اکثریت هستن و این افرادی که تو سالن مشغول شادی هستن 7-8تا اراذل و اوباش هستن! angry
خلاصه... ما از ساعت 7 صبح شروع کردیم به بزن و بکوووووووب تا 11:30. تو این مدت چند نفر از دبیرای با مرام مثل آقای اهوازیان، آقای سرکوهکی، آقای فروغی، آقای اسکندری و آقای معلم ادبیات ریاضیا که فامیلش یادم نیست اومدن و با بچه ها عکس گرفتن! بعضی ها هم مثل آقای شاوری و استاد خاکسار (!) تشریف نیاوردن که بچه ها واقعا ناراحت شدن و بهشون بر خورد! love
2تا کیک بزرگ سفارش داده بودیم که همه ی بچه ها نوش جان کردیم! البته قبلش هم کلی چیپس و پفک و نوشابه و آب و ماء الشعیر! میل فرمودیم (که البته بدون الکل بود متاسفانه)
روز قبل از جشن یه گروه موسیقی کوچیک راه انداختیم (که الان افسوس می خورم چرا زودتر اینکارو نکردیم؟! مثلا از راهنمایی!!) که منم جزوش بودم. خواننده های اصلی کینگ سان و دکتر اسکل بودن که البته خواننده مهمان هم زیاد داشتیم! 2تا گیتار و 1 کیبورد! خوبه دیگه! البته از شانس بد ما، وسط جشن بلندگوها سوختن (از بس صدا رو بلند کردیم) و کیفیت صدا خیلی بد شد، اما کلا اجرای بدی نبود با این که هیچ تمرینی چیزی نکرده بودیم!
طرفای 11:30 دیگه همه خسته شده بودن حسابی که سینا (همون مجری معروف همایش شیمی پارسال) اومد و یه متن از هانی خوند! (هانی اگه خواستی اون متنتو آپ کن اینجا، خیلی قشنگ بود)
بعد هم 3-4 نفر از کمدین ها اومدن و تقلید صدای معلم ها رو به سمع ما رسوندن (یعنی اداشونو در آوردن!) خیلی خندیدیم! شیخ هم در این قسمت با اجرای قسمت هایی از جناب تقی رامبو گل کاشت! lol (شیخ، تو اگه دکتر نشی که 100% میشی، یه بازیگری چیزی حتما میشی!)
خلاصه همین موقع ها بود که چشم بعضیا سرخ شد و شروع کردن به بغل کردن همدیگه! آخ که چه حسی بودا! به نظر من بهترین لحظات جشن بود. بعد از 10 دقیقه تقریبا همه گریه می کردن! من خودم نفهمیدم که چی شد که یه دفعه شروع کردم به زار زار گریه کردن! هی بینش می خندیدیم به کار خودمون، بعد باز گریه می کردیم! sad
کلا خیلی لحظه های قشنگ وزیبایی بود. واقعا تکرار نشدنی بود.
به همه پیشا تبریک می گم، فارغ التحصیلیمون مبارک. برای بقیه هم آرزو می کنم که قدر مدرسه رو بدونن، هر چقدر هم که بد باشه، دل کندن ازش آدمو داغون می کنه!
از همه ی حواشی جشن می گذرم، دلم می خواد فقط خوبی هاش یادم بمونه.
خواستم عکس بذارم، اما گفتم شاید بعضی ها دوست نداشته باشن، اگه رضایت همه جلب شد، حتما می ذارم.
بچه ها همتونو دوست دارم، خدا نگهدار و موفق باشید!
*عکس جدید در ادامه مطلب اضافه شد*

هفت سال گذشت
 
ادامه مطلب


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 12 صفحه بعد


هرگونه کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است.
"اونور" هیچگونه مسئولیتی در قبال مطالب نوشته شده توسط کاربران و نظرات آنها ندارد.
Copyright © 2010 By Unvar.ir, All Rights Reserved.
تبليغات