#1 نويسنده:
Sheikh (تاريخ: 18/12/1388 - 21:57)

شیخ الشیوخ
نظرات: 292
مطالب: 8
معلم از در آمد و با خنده گفت / بچه ها امروز بحثمان آزادی است
ای تقی،هی تو نقی بگو ببینم / در نظر تو چه چیز آزاذی است ؟!
نقی گفت آقا دموکراسی آزادی است / رهبری به رای ملت آزادی است
تقی از جای برخواست و با غرور گفت / ملت اگر خودکفا بود آزادی است
معلم خنده ها کرد و گفت آفرین / این ها که همه گفتی، بله آزادی است
رو به من کرد و گفت ای پسر ! تو میدانی که چه چیز آزادی است؟!
دلم پر ز خون بود و سرم پر ز هوا ! / آخر من چه بگویم که چه چیز آزادی است
روزنامه را به تشری بستن آزادی است / ملتی را به سخنی شستن آزادی است
دیدن و شنیدن جای من آزادی است / خواندن و نوشتن جای من آزادی است
دینم را به سخره گرفتن آزادی است / ریا کردن و دو رو بودن آزادی است
داشتن ریش بلند آزادی است! / یک فقر عمامه به سر آزادی است
خوردن و چاپیدن ما آزادی است / کشتن و در قبر کردن ما آزادی است
هنرم را از ده فیلتر گذاراندن آزادی است ! / سخنم را به صد بهانه نگفتن آزادی است
حرف دلم را نبود جرات گفتن آزادی است / ز گفته ام نبود جرات خفتن آزادی است
سر به زیر و سوت و کور بودن آزادی است / سوت و کور هیچ ، در گور بودن آزادی است
با دل ریش و چشمانی پر ز آب / گفتم آقا اجازه ، بله این آزادی است
معلم با چشی گریان به خود لرزید و گفت / پسرم تو چه گویی، دل من هم ریش این آزادی است
#2 نويسنده:
Ati (تاريخ: 18/12/1388 - 22:06)

atefeh
نظرات: 51
مطالب: 0
اینجا چه خبره؟ یاپست تایید نمی کنید یا دوتا دوتا باهم؟!

ولی در هر صورت نانازی قشنگ بود شعره!من که خیلی دوسش دارم!!

--------------------------
مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ای سـت
که هرچه هست ندارم، که هر چه دارم نیست
---------------------------------------------------
wormbook.blogfa.com
#3 نويسنده:
خط خطی (تاريخ: 18/12/1388 - 23:07)

خط خطي
نظرات: 170
مطالب: 0
bah bah!
Admin bish faal shodi!
--------------------------
خاک جان یافته است؛تو چرا سنگ شدی؛تو چرا این همه دلتنگ شدی؛باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن!
#4 نويسنده:
jirjirak (تاريخ: 22/12/1388 - 00:05)

--
نظرات: 95
مطالب: 1
man in ketabo vase tavalodam kado gereftam.
--------------------------
قاصد روزان ابری، داروگ، کی می رسد باران؟
#5 نويسنده:
delta (تاريخ: 23/12/1388 - 13:23)

delta
نظرات: 129
مطالب: 0
شعرو از اخر به اول بخونید(مفهومش جالب میشه)
--------------------------
عجب دنیای حیرت آوری است این دنیا که ماهیانش قهوه می نوشند،
کودکانش بی شیرند،خوکهایش را با سیب زمینی می پرورانند و آدم هایش را با حرف....!
#6 نويسنده:
Sheikh (تاريخ: 23/12/1388 - 14:01)

شیخ الشیوخ
نظرات: 292
مطالب: 8
همچو کنکوریان دگر که آمدند و رفتند
این سنگ دل کنکور ما نیز بگذرد
این مخوف کنکور ما نیز بگذرد
این کتاب و تست ما نیز بگذرد !!!!!

#7 نويسنده:
admin (تاريخ: 7/01/1389 - 14:10)

Mr. Admin
نظرات: 265
مطالب: 8
چرا این اسن پست اینقدر کم نظر داره؟
--------------------------
چه نابینایانند آنها که این شهر را شلوغ می بینند و چه ساده لوح که از جمعیت سخن می گویند! سرشماری می کنند و بعد شماره ی عجیبی را از نفوس اعلام می کنند و باور هم دارند درست هم هست، منتها صفرها را بیهوده به حساب می آورند، صفر صفر است، هر کجا که قرار گیرد کو جمعیت، چگونه از این همه خالی بودن، از این همه بی کسی، از این همه خلوت، به وحشت نمی افتند! کو کسی؟!