نظرسنجي

آخرين مطالب سايت

مطالب پر بازديد

آمار سايت
آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 4
کل: 115
کل نظرات: 3868
آمار کاربران يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 3
کل: 140
بن شدگان: 8
جديدترين عضو: ice
آمار پست هاي انجمن يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 0
کل: 6
کل تاپيک ها: 3
افراد آنلاين عضو: 0
ميهمان: 1
مجموع: 1

کاربران آنلاين:
Search Robots

موضوع: علمی    نويسنده: news_best    تاريخ: 27 آذر 1388    بازديدها: 392 نظرات: 34
افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
افسر: می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده: گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.
افسر: میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
-این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!
-این ماشین دزدیه؟
- آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!
-یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟
- بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .
--یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
بله قربان همینطوره!!!
با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
سروان: ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد: بله بفرمائید !!
گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سروان: این ماشین مال کیه؟
مرد: مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !
اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!
واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!
- ایرادی نداره
مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سروان: من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!!
مرد: عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم
 
ادامه مطلب


موضوع: خبرها    نويسنده: sunshine    تاريخ: 20 آذر 1388    بازديدها: 535 نظرات: 39
مژده! آهنگ جدید و بسییییار زیبای کینگ سان---> یه مشت سمپاد!!! که واقعا کار متفاوت و بترکونیه wink بزودیییی!
----

سلام بروبچ سمپادي و غير سمپادي!!!

يه چند وقتي بود مطلب نزده بودم گفتم يه چيزي بگم و اينا
يه چندتا عكس از آثار باستاني و مكان هاي تفريحي فرازنگان گذاشتم ببينيد و حال كنيد(حس آميزي)

فرزانگان


اين عكس بالا يه مترسكه كه حجاب اسلامي كاملا در ساختش رعايت شده ولي باين وجود اي بيگانه ها(پرنده ها) ازش نمي ترسن!! tongue
در ضمن مدل روسريش رو از مدل روسري هاي عظيمي الهام گرفتن winked

بقيه در ادامه مطلب
 
ادامه مطلب


موضوع: خبرها    نويسنده: zippy    تاريخ: 10 آذر 1388    بازديدها: 368 نظرات: 26
سلام! من زیپی هستم و میخوام با این مطلب کارم رو شروع کنم! امیدوارم که خوشتون بیاد... منتظر نظرات سبزتون هستم!

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک
معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار!
 
ادامه مطلب


موضوع: خبرها    نويسنده: غریبه    تاريخ: 2 آذر 1388    بازديدها: 384 نظرات: 23
مقدمه ناشر!!!
این مطلب مربوط به دویست میلیول سال پیش بود، به یاد غریبه تاییدش کردیم... باشد که شاهد حضور مجدد غریبه جان باشیم wink
----
سلام دوستان !
چه خبر درس و مرسا چطورن ؟! خوبن ؟!!!! خوب خدا رو شکر . الان که دارم این پست رو جمع بندی می کنم ، همه تو پست هانی دارن نظر می دن ، نظر بیستو هشتم رو هم خودم دادم و دوازده مطلب هم در صف نظرات استصوابی مدیر کل محترم تشریف دارن . استصواب از ماده صواب (عمل درست) و به معناي صحيح شمردن و بي اشکال دونستن يه کاريه.اصطلاح "نظارت استصوابي"به معني نظارتي همراه با حضور در مراحل تصميم گيري و تصويب اقدامات انجام شده و جلوگيري از هرگونه اشتباه يا سوء استفاده احتمالي مجريانه (نظارت فعال يا Active). این هم یه نکته ی کنکوری برای پشت کنکوری های عزیز بود . بگذریم ، در پی استقبال گرم شما دوستان از داستان دزدی قبلی بنده این دفعه یه سری به وصیت نامه های اموات رحمه الله علیه زدم و یک دزدی از اونها نموده ام ، باشد که مقبول دوستان باشد . این وصیت نامه مربوط به ادوارد ادیش ، تاجر بزرگ آمریکاییه که در ادامه به آن می پردازیم . . .
 
ادامه مطلب


هرگونه کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است.
"اونور" هیچگونه مسئولیتی در قبال مطالب نوشته شده توسط کاربران و نظرات آنها ندارد.
Copyright © 2010 By Unvar.ir, All Rights Reserved.
تبليغات