نظرسنجي

آخرين مطالب سايت

مطالب پر بازديد

آمار سايت
آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 4
کل: 115
کل نظرات: 3868
آمار کاربران يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 3
کل: 140
بن شدگان: 8
جديدترين عضو: ice
آمار پست هاي انجمن يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 0
کل: 6
کل تاپيک ها: 3
افراد آنلاين عضو: 0
ميهمان: 2
مجموع: 2

کاربران آنلاين:
Search Robots

موضوع: خبرها    نويسنده: هانی    تاريخ: 8 اسفند 1388    بازديدها: 968 نظرات: 73
سلام . این مطلب یه چیزایی تو مایه های یه نامه ست ... چند تا نکته هست که قبل از اینکه بخونید بهتره بگم : 1 . اگه حال و حوصله ی خوندن و فکر کردن ندارید ... پس دیگه ادامه ندید.
2.اگر میخواید شروع کنید به خوندن ... لطف کنید تا آخر بخونید ... مطمئنم بیش از 5 دقیقه وقت نمیگیره!
3.این متن از جایی گرفته نشده(قبل از اینکه داش سیا بگه کپی کردی)
4.بمونید سر خیر

به یاد او ، اینگونه آغاز میکنم : قلمم را تکان می دهم ، کلمات بر صفحه ی زندگی جاری میشوند و در کنار هم جملاتی میسازند که سخن دلم است.
حال نوشتن ندارم . انگیزه که هیچ!! هنوز نمیدانم در کدام باره میخواهم سخن آغاز کنم ، اما مینویسم برای وب سایت UNVAR.IR
همه جا تاریک است جز دل من. نوری آنجاست!چیست نمیدانم! اما سو سو میکند ... فعلا مینویسم . شاید آخرهای نامه بدانم این نور از کجاست.
صفحه ی زندگی عجب صفحه ای است . سراسر بالا و پایین . گویی آدم ها نیز در این بالا و پایین پست شدند و گه گاه هم کسی را پیدا میکنی که از تواضع به زیر رفته! این وسط من کدامم؟ تو کدام ؟
گاهی فراموش میکنیم از کجا آمده ایم و برای چه ؟ تمام صفت های ذاتی را به خاک میکشیم تا به هدفی برسیم که شاید بنده ی خدا که هیچ،خود خدا هم آزرده شود از ما . دیگر این چیزها ارزشی ندارد در این میان . دروغ میگویم ؟
اما تو پاک ماندی . میدانم و به تو ایمان دارم . راستی چه شد که اینقدر پاک ؟ اصلا چرا تو خدا شدی ؟ چرا من نیستم ؟ نمیخواهد بگویی!میدانم ... میدانم در این پستی و بلندی روزگار، پستی اش به من رسید! اما تو که در این روزگار نبوده ای! شاید پستی نصیب تو هم میشد!
ببخش! ببخش که اینقدر بی پرده سخن میگویم . حال نوشتن نداشتم و نمیدانم چرا اکنون زبانم باز شده . شکایت دارم از زمین و زمان . یادتان هست،2سال پیش ؟ قلم 2 سال پیش من همین قلمی است که اکنون در دست دارم . اما آن زمان برای شادی دلت می چرخاندمش و اکنون برای بیداری اش ... که شاید تو هم کمک کنی تا قلب من آرام گیرد و مهر به دلم بازگردد ... مهری که این روزها نامش را قبل یا بعد از "حس" می آورند و عذابم میدهند!!! مهری که گستاخانه در موردش سخن میگویند و دستم کوتاه است تا زبانشان را کوتاه کنم.
میگفتم ... شکایت دارم از تو ... چه شد که روزگارت به این روز در آمد ؟
سراپا تناقضم ... سراسر وجودم سوال است ! سوالاتی که هیچ کس نیست تا جواب یکی شان را بدهد ... حتی ساده ترین را !! شاید هم می دانند و نمی گویند که آزارم دهند.
بلند میگویم که بشنوید ... حتی تو که نمیخوانی به گوشت برسانند ... آهای!جماعت! این مجازات برایم زیاد است... تاب و توانم میرود ... چه میکنید ؟ بس است!خسته شدم ! چقدر تحمل ؟
آهای محبوب ازلی کجایی ؟ چرا نمیشنوی فریادم را ؟ خطایم چه بود که از من برگشتی ؟
صدایی می آید . به گوشم ناآشناست . خیال میکنم وحی است ! وای که خیالی بیش نیست . اگر قرار بود اینقدر زود پاسخم را بگوید که تاکنون هزار باره جواب داده بود! من از تو ناامیدم ... ناامید ...
خم و راست شدنم نه برای توست،که برای دل خودم است . من با تو عهد بستم و بر عهد خویش ماندم.اما ندادی آنچه را که میخواستم و از تو شاکی ام . مگر نه بنده ات هستم ؟ پس کو ؟ نشانه ای از خدایی و بزرگی نشانم بده ... !
کفر نمیگویم ! راز دلم با خداست که تو هم باید بدانی. میخواهم بدانم با تو هم اینگونه رفتار میکند یا دوستت دارد ؟
مرا که علنا دوست ندارد.لااقل تو واسطه ی من شو . به او بگو نیم نگاهی بیندازد به این بنده!
چقدر شکایت کردم!!!!
از خوبی هایت میگویم.آن گاه که با من بودی . چه روزگاری بود.یادت هست؟روزها به امید تو از خواب برمی خیزیدم و شب ها به یادت سر به بالین می گذاشتم . هر چه میخواستم،دو دستم را به سوی آسمان متکبرت بلند میکردم و می گفتم . نمی دانم چه میشد که بی درنگ حاضر بود و اگر حاضر نمی کردی شکرت می کردم که بی گمان حکمتی دارد!
اما میدانم برای حاضر نکردن این یکی ، حکمتی نداری ، لج میکنی که نمی دهی ... اما خیال کردی!من از تو لجبازترم . باز التماس میکنم . باز هم فریاد میکشم و دو دستم بالاست! مجبوری این را هم بدهی ، چاره ای نداری ... آخر به تو صفت خدا داده اند!
زیاد سخن راندم و سرت به درد آمد و معذرت!
به پایان می برم با یک خواهش ... دست ما که کوتاه است ... تو که نزدش محبوبی ، تو که دوستت دارد! بگو یش : ای نزدیکتر از رگ گردنم به من ... نزدیک تر بیا !!!
به قول سینا : ای که دستت میرسد ، کاری بکن ...
راستی اگر توانش را داشتید، به گوشش برسانید ، قصه ی غصه های پرستوی کوچک را...
من ندانم که کیم ... من فقط میدانم که تویی...شاه بیت غزل زندگیم

من ندانم که کیم!

به نور اول نامه فکر میکنم ... فهمیدی آن نور چه بود ؟ خوشحال میشوم تفکرت را بگویی و بشنویم ...
هانی -5/12/88
---
این را دیر به گوشم رساندند، گفتند: هوایی نشو. آب از آب تکان نخورده و نمی خورد. اما اینان می دانند که: ما را سری است با تو که گر همه خلق دشمنی کنند و سر برود... هم بر آن سریم.
 
ادامه مطلب


هرگونه کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است.
"اونور" هیچگونه مسئولیتی در قبال مطالب نوشته شده توسط کاربران و نظرات آنها ندارد.
Copyright © 2010 By Unvar.ir, All Rights Reserved.
تبليغات