نظرسنجي

آخرين مطالب سايت

مطالب پر بازديد

آمار سايت
آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 4
کل: 115
کل نظرات: 3868
آمار کاربران يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 3
کل: 140
بن شدگان: 8
جديدترين عضو: ice
آمار پست هاي انجمن يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 0
کل: 6
کل تاپيک ها: 3
افراد آنلاين عضو: 0
ميهمان: 1
مجموع: 1

کاربران آنلاين:
Search Robots

موضوع: خبرها    نويسنده: داش سیا    تاريخ: 26 فروردين 1389    بازديدها: 500 نظرات: 45
توضیحات: این مطلب رو یکی از دوستان ناشناس فرستاده که به دلیل مسائل امنیتی از نام بردن اسم ایشون معذوریم.

با تشکر، ادمین2 محبوب، مردمی، بامزه و بامرام سایت، داش سیا!


____________________________________________
سلامليكم!
احوال شما؟
كنكوري هاي محترم به اندازه ي كافي استرس دارن ايشالله؟
بقيه هم بيخود استرس ندارن شما يكي 2 سال ديگه كه بايد استرس بگيرين!
از همين الان تمرين كنين!
غرض از مزاحمت اينكه امسال يه سنت پسنديده تو فرزانگان رسم شده اونم فحش دادن به دانش آموزا و بعضا" خانواده هاشونه!
احتمالا يه سرياتون تعجب كردين ولي متاسفانه واقعيت داره...
براي دانستن شرح كامل و جزئيات به ادامه مطلب مراجعه كنيد!
با تشكر!
 
ادامه مطلب


موضوع: خبرها    نويسنده: nanazi73    تاريخ: 22 فروردين 1389    بازديدها: 735 نظرات: 83
سلام مجدد ... یه راست میرم سر اصل مطلب ... !!! من دیروز کتاب شیمی ام رو جا گذاشتم مدرسه و به خاطر اینکه تو تعطیلات می خواستمش مجبور شدم با وجود اینکه امروز (( سه شنبه : 26 / 12 / 88 )) کلاسو تعطیل کرده بودیم به مدرسه برم تا کتابمو بیارم ...

بعد از رسیدن به مدرسه و پیدا کردن کتابم به دفتر معاونت عزرائیل رفته و به مینی عزرائیل مدرسه (( صحرایی )) سلام نمودم و ایشان هم فرمود چرا امروز اومدی مدرسه ؟؟؟ منم گفتم چون کتابمو جا گذاشتم ... اونم نه گذاشت نه برداشت و گفت نه تو دوست داشتی از خونه بزنی بیرون ... الانم باید در حضور من زنگ بزنی به مامانت و بگی که داری برمیگردی خونه ... !!! منم که کلی بهم برخورده بود عصبانی شدم و گفتم دارم برات .... !!! ایشون در حالی که داشت به دفتر خرس مهربون (( کمایی )) می رفت گفت خوب برو زنگ بزن دیگه که اینجانب گفتم نه ... مگه میشه ؟؟؟ شما باید حــــضــــور داشته باشین ... !!! برو تو دفترت بتمرگ تا بیام زنگ بزنم ... !!! گفت تو برو من الان میام ... !!!

(( جملاتی که قرمز شدن افکار اینجانبن و بر زبان آورده نشده اند و دیگر کلمات عینا به صحرایی گفته شده اند )) منم رفتم تو دفتر و ایستادم تا خبرش بیاد ... !!! عباسی (( کتابدار )) عطار (( دبیر ریاضی )) جرجر (( مسئول سرویس ها )) بخشنده (( مستخدم )) و چند نفر دیگه که اسمشونو نمیدونم هم اونجا بودن ... منم که به شدت عصبانی یه هو دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و گفتم مدرسه مزخرف تر از مدرسه ی ما پیدا نمیشه ... ناظماش نشستن منتظر که تا یه تقی به توقی خورد یه حرفی پشت سر بچه ها مردم بزنن ... مثلا من چرا باید می خواستم از خونه بزنم بیرون ؟؟؟ عباسی خواست حرف بزنه که گفتم خانم عباسی دفعه ی پیش هم من از سرویس جا موندم و چون کیف پولم تو خونه جا مونده بود مجبور شدم با تاکسی بیام در نتیجه دیر رسیدم مدرسه بعد خانم صحرایی زنگ زده به مامانم که آره ، دختر شما دوس داره پیاده بیاد مدرسه ... آخه مگه می خوام چیکار کنم که دوس داشته باشم پیاده بیام مدرسه ؟؟؟

بعدش هم که به علت اینکه اشک اینجانب در مشکم می باشد زدم زیر گریه ... اونم چه گریه ای ... !!! دست و پام و صدام می لرزید و اختیار اشکامو نداشتم ... یه جاهایی هم که دیگه کلا دستمو می گرفتم جلو صورتمو زار میزدم ... !!! بعد صحرایی اومد و من دوباره همون حرفا رو بهش زدم که گفت خوب مامانت تو رو دست من سپرده ... گفتم سپرده دست شما ولی نه اینجوری ... نگفته می سپرم دست شما که با هر اتفاقی یه حرف براش در بیارید ... !!! بعد در حالی که تقریبا سرش جیغ می کشیدم گفتم تموم این مدرسه منو می شناسن ... تو این چند ماه به اندازه تموم سه سال پیش حرف خوردم ... مثلا شما به من میگید دوس داشتی از خونه بیای بیرون خوب این یعنی چی ؟؟؟ خوب یه دفعه بگو از خونه فراری ای دیگه ... چرا حرفو می پیچونی ؟؟؟ فقط منتظرید یه چیزی بشه که پشت سر دخترا مردم حرف در بیارید ... مثه موقعی که گوشی مرضیه رو گرفتید و اس ام اسایی که من و مریم براش فرستاده بودیمو باز کردین و خوندید و به مادر پدرش گفتید اینا رو دوست پسرش براش فرستاده ... خانم صحرایی این کارا چیه ؟؟؟ (( توجه شود که همه ی اینا با گریه ی شدید بود ... به طوری که خود صحرایی هول شد ))

می خواست کم نیاره گفت مامانت به من گفته که این هر روز دیر بیدار میشه و به سرویس نمیرسه و خودش میاد برا همین من اینقد حساس شدم ... (( توجه شود که از اول سال من فقط همون یه بار دیر رسیدم مدرسه )) منم گفتم مامان من عادت داره یه جوری حرف بزنه که همه فکر کنن آره چیزی هست که این اینقد از کارای ما (( کلا هر کسی که باهاش در ارتباطه )) می ترسه ... (( مادر اینجانب به همه چیز شک داره ... !!! کم مونده بره عضو گروه طالبان بشه )) ...

بعد صحرایی کلا حرفشو عوض کرد و گفت نه من منظورم این نبود ... منظورم این بود که تو دلت واسه مدرسه تنگ شده ... !!! حالا بیا زنگ بزن به مامانت بگو داری میای خونه ... منم سریع زنگ زدم و حتی نذاشتم با مامانم حرف بزنه ... !!! بعدش می خواست یعنی از دلم در بیاره گفت خوب حالا برو پیش خانم گندمی تو سایت یه کم اونجا باش تا بعد برات آژانس بگیرم که بری ... !!! (( می دونست من علاقه ی شدیدی به سایت مدرسه دارم )) منم رفتم و یه کم اونجا ول گشتم و بعد حدودای ساعت 9 بود که گفتم من دیگه برم خونه و گیر داد بذار برات آژانس بگیرم گفتم نه خودم میرم گفت خوب بیا بهت پول تاکسی رو بدم (( مهربون شده بود در حد تیم ملی )) گفتم نه پول دارم ... هی اصرار کرد تا مجبور شدم کیف پولمو نشونش بدم که باور کنه پول دارم (( شانس من امروز پول دار بودم و حدود 20 تومنی تو کیفم پول بود بر خلاف همیشه که مگس تو کیفم مسابقه دو میدانی می داد ))

خلاصه اومدم بیرون و رفتم ... بین راه مرضیه زنگ زد و ماجرا رو بهش گفتم و کلی کیف کرد و خوشش اومد که انتقامشو از صحرایی گرفتم و خودمم کیف کردم که از این به بعد دیگه جرات نداره به من گیر بده ... !!! ولی بیشتر خوشم اومد که چندین تا از دبیرا هم بودن و حسابی تابلو شد ... !!!
 
ادامه مطلب


موضوع: خبرها    نويسنده: بازار    تاريخ: 19 فروردين 1389    بازديدها: 615 نظرات: 70
سلام امیدوارم که بتونم دوست خوبی براتون باشم.قبل از اینکه این متن رو بخونید باید بگم
1-می خوام این متن رو به 3 نفر تقدیم کنم سینا،هانی،الول
2-امیدوارم بعد از خوندن این متن نگید عجب آدم مغروری!به خدا من خیلی خاکی هستم
3-روزی که این متن میاد رو سایت روز تولد منه یعنی 19فروردین.امیدوارم بانظرات قشنگتون بهترین هدیه رو به من بدین
شعرهایم را به خاطر بسپار
شعر هایم را به خاطر بسپار،ای روزگار با توام. اندک جانی بیش ز من نمانده.
من در این دیار غربت حتی بی یک ستاره آشنا چطور توان زندگی دارم،شعرهایم را به خاطر بسپار....
ای روزگار با توام با تو! با تو که از همه نامردتری.یک سالی است مرا در حسرت یک دیدار وا نهاده ای و من بی چشم داشتی از تو از تو پلید شب ها چه مظلومانه گریسته ام.
روزگارمن! تو کری تو کوری اگر حتی یک لحظه می دیدی از این دنیا دل می بریدی.ولی چقدر آغشته به ننگی...ننگ...ننگ...
هر بار که دستم به قلم می رود هجوم می کنی می خواهی نباشم ولی من هستم به دستور عشق هستم به فرمان زیبا روی خویش هستم زنده ام برای یک دیدار زنده ام تا وارهم از این درد،از درد تو!
گویند (هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق).من می میرم ولی زنده ام،چون آتشی است در دلم بی هیچ سردی و ملالت و خاموشی آری من همین پسرک که به گمان خیلی ها دردی نکشیده و رنجی ندیده.
ای روزگار پست! نه تو را می خواهم نه زمینت را نه آسمانت را من فقط ماه و خورشید را می خواهم من فقط دوستی می خواهم من فقط عشق می خواهم.
یادش به خیر انگار همین دیروز بود که از پس پنجره ی تنهایی به غربت خویش می نگریستم.یادش به خیر آن گریه ی آخر آن واپسین قطره اشک...
امروز نه غریبم نه آشنا میان همه ی آشنایان غریبم مثل سوالی بی جواب.
اگر یک بار خندیدم ریشخندی بودست(بوده است) به ریش پست این دنیا.
با توام دنیا برخیز! برخیز از خواب! گوش بسپار بر این بی چاره پر درد
یادت هست با من چه ها کردی؟ اینک آسیب مال من است.می خواهم تو را در آتشی پاک چندان بسوزانم که حتی ذره ای خاک از تو باقی نماند.می خندی فکر کردی نمی توانم ولی خواهی دید.
چنان به مرگ لبخند خواهم زد که مرگ افسوس خورد چنان به مرگ می خندم که مرگ هزاران بار جانم بر گیرد چنان به مرگ لبخند خواهم زد که دیگر جان هیچ عاشق نستاید.
مگر مرگ جیست مرگ به قول سهراب وارونه یک زنجره(زنجیره) نیست.مرگ از زبان من رسیدن به یک دیدار بی پایان است.
اگر روزی این نوشته را خواندی، ای مرگ با توام! یادت باشد من از تو نمی ترسم چونان پرنده از پرواز از تو استقبال خواهم کرد،مثل کبوتری در قفس که دنبال آزادی پرپر می زند به دنبالت پرپر خواهم زد
انگار جوهر دستم دارد کم کم خشک می شود راستش دیگر دستم سنگین است فقط ای مرگ! ای روزگار نا مرد!یادتان باشد که من جاودانه خواهم ماند نه چون چناری پیر یا جون سروی لرزان من چون گل لاله ای سرخ با داغ های بسیار در باغ تمام یادها زنده خواهم ماند و در هر لحظه به شما ریشخندی خواهم زد ازپس خاک های سرد که گلبرگ هایم را پوشانده است و آن لبخند شما را نابود خواهد کرد و بدانید که:
(ثبت است بر صحیفه عالم دوام ما)
 
ادامه مطلب


موضوع: خبرها    نويسنده: SaNi    تاريخ: 12 فروردين 1389    بازديدها: 916 نظرات: 95
دهه سی به قبل:

زاغکی قالب پنیری دید
به دهان بر گرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
که از آن می گذشت روباهی
روبه پر فریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت: به به، چقدر زیبایی
چه سری، چه دمی، عجب پایی
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوشخوان
نبدی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بربود

اواخر دهه چهل:

روباه (با سبیل از بنا گوش در رفته) به زاغ گفت: چه سری، چه دمی، عجب پایی داری تو ضعیفه!؟ زاغ گفت راست میگید آقا؟ و قالب پنیر از دهانش افتاد و روبهک جست و طعمه را بربود.

اواسط دهه پنجاه:

روباه به زاغ گفت: چه سری، چه دمی، عجب پای پر جنب و جوشی!؟ زاغ گفت: زر نزن خودم کلاس دومم! ضمنا می‌خوام برم راه پیمایی الان وقت این چرندیات رو ندارم!

اوایل دهه شصت:

برادر روباه به خواهر زاغ گفت: چه سری، چه دمی، عجب پایی!؟ زاغ گفت: به به! چه روباه با شخصیتی ... و همون شب به حجله رفت!

اواسط دهه هفتاد:

روباه به زاغ گفت: چه سری، چه دمی، عجب پایی!؟ زاغ گفت: زنهار که عشق ورزیدن در این سرزمین نفرین شده گناه است (و قالب پنیر افتاد، اما روباه روشنفکر وقعی بر آن ننهاد!).
روباه (در حالیکه عینکش را با انگشت وسط به منتهی الیه پیشانی اش هدایت میکند): من این گناه را به جان می‌خرم تا هنرمندی چون تو ببالد و رشد کند ... بخوان که آواز تو والاترین ِ آواز مرغان است ...
و زاغ بعد از خواندن یار دبستانی من، تصنیفی در چگونگی تعمیق مردم‌سالاری، نهادینه کردن گفتمانهای اجتماعی جوانان و تحقق مطالبات شهروندی می‌خواند (با اون صدای افتضاحش)

اوایل دهه هشتاد:

روباه به زاغ گفت: چه دمی، چه سری، عجب پایی؟زاغ عصبانی شد و گفت: آقای روباه ِ بی‌شعور! لطفا خجالت بکشید! خواهر و مادر خدمتتون نیست ظاهرا! اون موقع من كلاس اول بودم رد می‌شدید هی چرت و پرت می‌گفتید، الان بنده متاهلم!


این روزها:

روباه به زاغ گفت: چه سری، چه دمی، عجب پایی!؟ زاغ تحت تاثیر یک کلیپ صداگذاری شده نیروی انتظامی در یوتیوب فریاد زد: آقا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا .... و روباه بی‌خیال پنیر شده و فرار کرد ...

-----------------------------------
شخصا جز سلام و عرض ادب حرفي ندارم
ديگه حرفي نمونده !!!!
همه چي تكراريه ! recourse
فعلا
 
ادامه مطلب


موضوع: علمی    نويسنده: غریبه    تاريخ: 8 فروردين 1389    بازديدها: 910 نظرات: 88
بحث جدی همیشه حالگیریه ولی به نظر من بد نیست هر چند وقتی یه بار افکارمون رو زیر و رو کنیم و با هم به اشتراک بذاریم . به هر حال از اینکه یه بحث نسبتاً جدی رو باز می کنم عذر خواهی می کنم . feel
اگر حوصله ندارید ادامه ی مطلب رو نخونید . لطفاً اما اگه خوندید تو نظرات غر نزنید . wink
 
ادامه مطلب


موضوع: خبرها    نويسنده: داش سیا    تاريخ: 2 فروردين 1389    بازديدها: 964 نظرات: 83
دلتتان مانند بهار همیشه سبز
زندگیتان مانند تابستان گرم و زیبا
غمتان مانند پاییز ریزان و گریزان
دوستیمان مانند زمستان پاک و بی آلایش

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز


سلام سلام صد تا سلام! چطورید اونوریای گل گلاب؟ اول خواستم مطلبی بزنم درباره وصف مراسم چهارشنبه سوری و شب عید ما در اینور، که چه کارا کردیم و چقدر حال داد! ولی گفتم فکر نکنم خیلی براتون جذاب باشه fellow به همین دلیل گفتم آلبوم عکسی از بروبچ قرار بدم تا همدیگه رو بیشتر بشناسیم!


بفرمایید تو ادامه مطلب!
 
ادامه مطلب


هرگونه کپی برداری تنها با ذکر منبع مجاز است.
"اونور" هیچگونه مسئولیتی در قبال مطالب نوشته شده توسط کاربران و نظرات آنها ندارد.
Copyright © 2010 By Unvar.ir, All Rights Reserved.
تبليغات